شانسش!!!۹ تیر ۱۳۸۸ @ ۱۲:۳۰ ب.ظ
فکر کن!!!!
به خاطره دوستت صبح نره تمرین
بعد تو اونو با خودت ببری برای بدرقه دوستت
اول کلی تو این گرما راه میری که برسی به گل فروشی ولی بعد ۱۵ دقیقه پیاده روی ببینی بستست!!
به زور تاکسی گیر بیاری واسه فلکه امام
مهمتر این که یک عدد پیر مرد مهربون پر حرف رانندش باشه و تمام دست اندازهای بهمنی تا میدون رو مورد هدف بگیره!!!
وقتی هم می خوای بهش پول بدی بگه: واااااااای جونم ….سیچه دستت از ایور اوردی سی پیل دادنااا!!! ترسیدمااا!!!
کلی تو گل فروشی سر گل انتخاب کردن معطل بشی
ساعت ۱۰ برسی فرودگاه … حالا که میری به خاطره کوتاهیه مانتو رات ندن!!!!(همونی که نرفته تمرین!!!)
هیچی دیگه آخرش هم ۳ ساعت تو افتاب وایمیسی دیگه!!!!
جالبه انتخاب اولت برازجون باشه حوزه امتحانیت بوشهر!!!!… قدرت خدا!!!
۳۴ نظر
نوشته های لی لی
وای خدای من۲ تیر ۱۳۸۸ @ ۱۲:۳۳ ب.ظ
خسته شدم از بس هر وبلاگی که رفتم در مورد ایران نوشته
هر مکانی که رد میشم در مورد ایران حرف میزنن
هر خونه ای که میرم بحث ایران رو پیش میکشن
هر کانالی که میگیرم تصاویر کشته شدن آدمها رو نشون میده
یعنی تو این دنیا جایی نیست که بتونیم به راحتی زندگی کنیم…
هست ولی موقعیتش نیست… می دونی چرا؟
به همون دلیلی که همه دارن همه جا در موردش حرف میزنن و هر کانالی که میگیرم تصاویرش رو نشون میدن…
ها…
جای منم خالی بود روز شنبه!!!
چیزه…
آقای رضا خان من هنوز سوغاتیم رو نگرفتم!!!!
شوخی کردم
این شالله سری بعدی!!!!!!!!!!!!!
وای…اه……خداااااااااااااااا
فقط ۱کی دیگه مونده
۲ روزه دیگه… تحمل کن….تو میتونی….
فقط ۱۰….۱۰ بگیری بسه زیادته!!!!!
۴۳ نظر
نوشته های لی لی
خاطرات۹ خرداد ۱۳۸۸ @ ۱۱:۵۵ ق.ظ
میدونین…
الان داشتم بایگانی کامپیوترم رو چک میکردم …
دیدن بعضی مطالب قدیمی منو برد به چند سال پیش
مطالبی که شاید از نظر خیلی از شماها تکراری و بیمزه بوده اما برای من توی اون لحظه از زندگیم که تازه نوشتن وبلاگ رو با هزاران عشق و علاقه شروع کرده بودم لذت بخش و زیبا بود.
خوندن اونها شیرینیه دلچسبی رو که نزدیک ۳ سال هست توی دهنم مزه نکردم!! رو به همراه داشت.
دیدن عکس های دوران دبیرستان اردوهایی که با مدرسه میرفتیم همه اینها خاطرات اون سالهارو واسم زنده کرد
دیدن عکسهای که با دوستانم بیرون رفتیم عکس های تولدشون… چه قدر زود گذشت
اولین قرار وبلاگی چه قدر زود گذشت…
جشن آوای مهر چه قدر زود گذشت… انگار همین دیروز بود که با عجله و وسواس خاصی دنبال وسایل سفره میگشتیم… همش گذشت
جاهایی که با دوستام میرفتیم و خیلی محتات بودیم که کسی نفهمه… ولی نمیدونم چه طوری لو میرفتیم و اون شرمندگی بعد از لو رفتن رو دوست داشتم…
احساس میکنم دارم بزرگ میشم واقعا دارم بزرگ میشم
وقتی عکس های دوران بچگیم رو نگاه میکنم به خودم میخندم و میگم این منم؟
اگه منم پس حالا هم بزرگ نشدم همونیم که هستمو بودم…
هزاران بارتو این موقعیت بودید که بزرگتر ها از قدیم میگفتن و کلی خاطرات شیرین و تلخشون رو بیان میکردن
تلخ ترین خاطرات هم براشون شیرینه ولی منو تو اونهارو درک نمیکنیم…
وقتی میگن اون موقع ها که جوون تر بودیم دنیا یه جور دیگه بود درکشون نمیکنیم
ولی به این موضوع فکر کردین چند سال بعد وقتی مشکلاتتون چند برابر شد وقتی به عکسهایی که با هم با بچه های وبلاگی گرفتیم رو نگاه کنیم چی تو ذهنمون میگذره؟ چه خاطراتی برامون زنده میشه؟
خاطرات تلخ و شیرینی که داشتیم
از برپاییه جشنها گرفته تا پیکنیک هایی که با هم میرفتیم تا تولدهایی که برای هم میگرفتیم تا بحث هایی که میکردیم و…همه اینها میشه خاطرات ما…
و اون موقع هست که شما اینهارو برای بچه ها و نوه هاتون تعریف میکنید و اشک توی چشماتون حلقه میزنه…
که… آخ …چه زود گذشت…
۵۲ نظر
نوشته های لی لی
میدونی؟۵ خرداد ۱۳۸۸ @ ۹:۲۱ ب.ظ
این روزها آهنگ معجزه راستین تمام دنیای من شده…
بعدا نوشت تصویری!!!
…………….
این هم تصویریه این آهنگ قشنگ…
به من میگن خیلی خودت رو میگیری…
راست میگن؟
میگن باید خیلی صبر کنی… اما به نظرت آخرش کی میاد؟ چی میشه؟ تو میدونی؟
دیدن غنچه ای که بذر یا پیازش رو خودت کاشتی چه لذتی داره… اینو می دونستی؟
یعنی به همین زودی داره ۱ سال میگذره؟ چه زود گذشت… تو هم همین احساس رو داری؟
وقتی این روزها آقای خونه ساسی مانکن گوش میده من باید چی گوش بدم؟
بعضی موقع ها احساس می کنم بیشتر از اونی که باید باشم میشم… دوست ندارم این جوری بشه… همیشه اونجوری نیست که باید باشه
بعضی موقع ها تو بعضی موارد واقعا نمی دونم باید چه کار کنم ولی این غرور لعنتی اینقدر جلوی چشمم رو میگیره که حتی نمیذاره خودم رو ببینم و بشناسم… چرا تو این مواقع نمیتونم خودم رو بشناسم؟ بدونم کیم؟ کجا هستم… آخه چرا؟ چرا…چرا…
۶۳ نظر
نوشته های لی لی
چه جالب!!!۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۸ @ ۹:۲۸ ب.ظ
آخ آخ که چه قدر آدمهای^%$^%^$^%$ تو این دانشگاه پیدا میشه…
از شانس بدت هم همکلاسی میشین!! بازم خدایا شکرت فقط یک کلاس…
یعنی روز ۳ شنبه دانشکده فنی رفته بود رو هوا از سرو صدای این بشر…
دختره چیز پرده نمایش کلاسو کشیده پایین بهش میگن نکن میافته… میگه نهههههه نمیافته…
۳ ثانیه بعد صدایی مثل بمب اتم تمام فضای ساختمان رو فرا میگیره…
حالا که میام تو کلاس میبینم که بلههههههههه
همچین این بند پرده نمایش رو ۱ دفعه ول کرد که با شدت رفت سر جاش و از اون بالا( تلپیش!!! ) افتاد پایین!!!
بعدشم کلی فهش و سرو صدا که آره به شماها چه دلم خواسته و ….^&^%%$%%%^%$
بنده هم در این مدت فقط لبخند بر لبانم بوده و انگار که نه انگار دختر عموی گرامی داره با این دختره چیز دعوا میکنه!!
فکر کنید من داشتم ناخونم رو سوهان می کشیدم!!!
روشهای نابود کردن یک رابطه!
از دوست پسر(دوست دختر) سابقت براش تعریف کن و بگو که چقد خوش اخلاق و مهربون بوده و چقد دوستش داشتی
…….
مرتبا اونو با دوست پسر(دوست دختر) سابقت مقایسه کن و بگو درسته که تو خیلی احساسات لطیفی داری، ولی رابطه من و فلانی خیلی عمیقتر از رابطه من و تو بود
……..
وقتی باهاش قرار داری، چن تا تار موی دخترونه(پسرونه) روی شونه ت بذار. اگه پسری یه ذره ماتیک بزن به لپت. یا اگه دختری، یکم ماتیک روی لبت رو خراب کن؛ جوری که انگار …!!!
واسه ناهار دعوتش کن ، ولی سر قرار نرو و بعدش تا یه هفته جواب تماساش رو نده تا هحساس سیریش بودن رو کاملا درک کنه
…….
روز عید برای تبریک بهش زنگ نزن. ضمنا تمام مدت گوشیتو مشغول کن. وقتیم ازت پرسید “با کی صحبت می کردی؟” بگو به دوست پسر(دختر) قبلیم زنگ زدم عیدو بهش تبریک بگم
……
بهش زنگ بزن و بگو “خونه مون خالیه”. بعد زنگ بزن و هفت هشت تا از دوستاتم دعوت کنو با دوستات حسابی بهش بخندین
……
خودت رو متنفر از جنس مخالف جا بزن و مرتبا ایرادای جنس مخالف رو نام ببر و بگو هیچوقت به هیچکس از جنس مخالف
اعتماد نمی کنی
…….
دقیقا وقتی که داره احساسات کاملا لطیف و رنگین کمونیش رو بارت می کنه ، بزن تو احساساتش. مثلا وقتی بهت می گه : فرشته زیبای من ، تنها گل شکفته در کویر من ، همه زندگی من ، از اعماق قلبم یه پنجره باز شده که از توش یه فرشته داد می زنه “دوستت دارم” ؛ در جا برگرد و بهش بگو :ولی من اصلا دوستت ندارم
وقتی تو یه جمع نشستین و داره در مورد یه موضوع خیلی خیلی مهم باهات صحبت می کنه، وسط حرفش با یکی از دوستاش صحبت کن و باهاش احوالپرسی کن با موبایلتم در این جور مواقع میتونی بازی کنی
…….
وقتی باهات تماس گرفته و داره باهات در مورد یه موضوع خیلی خیلی مهم صحبت می کنه، بدون اینکه بهش بگی شروع کن صحبت کردن با دوستت و بلند بلند باهاش بخند !!!
۵۰ نظر
نوشته های لی لی