شانسش!!!
۹ تیر ۱۳۸۸ @ ۱۲:۳۰ ب.ظ

فکر کن!!!!

به خاطره دوستت صبح نره تمرین

بعد تو اونو با خودت ببری برای بدرقه دوستت

اول کلی تو این گرما راه میری که برسی به گل فروشی ولی بعد ۱۵ دقیقه پیاده روی ببینی بستست!!

به زور تاکسی گیر بیاری واسه فلکه امام

مهمتر این که یک عدد پیر مرد مهربون پر حرف رانندش باشه و تمام دست اندازهای بهمنی تا میدون رو مورد هدف بگیره!!!

وقتی هم می خوای بهش پول بدی بگه: واااااااای جونم ….سیچه دستت از ایور اوردی سی پیل دادنااا!!! ترسیدمااا!!!

کلی تو گل فروشی سر گل انتخاب کردن معطل بشی

ساعت ۱۰ برسی فرودگاه … حالا که میری به خاطره کوتاهیه مانتو رات ندن!!!!(همونی که نرفته تمرین!!!)

هیچی دیگه آخرش هم ۳ ساعت تو افتاب وایمیسی دیگه!!!!

جالبه انتخاب اولت برازجون باشه حوزه امتحانیت بوشهر!!!!… قدرت خدا!!!


۳۴ نظر
نوشته های لی لی
آه…آه از این دل…
۳ تیر ۱۳۸۸ @ ۴:۴۶ ب.ظ

در حضور واژه های بی نفس صدای تیک تیک ساعت را گوش کن شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی.ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری در انتظار طلوع خورشید است
این شب ها چشم های من خسته است گاهی اشک ، گاهی انتظار این سهم چشم های من است
مترسک ناز می کند کلاغ ها فریاد می زنند و من سکوت می کنم….
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان…
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد….
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند


۳۲ نظر
نوشته های لی لی
وای خدای من
۲ تیر ۱۳۸۸ @ ۱۲:۳۳ ب.ظ

خسته شدم از بس هر وبلاگی که رفتم در مورد ایران نوشته

هر مکانی که رد میشم در مورد ایران حرف میزنن

هر خونه ای که میرم بحث ایران رو پیش میکشن

هر کانالی که میگیرم تصاویر کشته شدن آدمها رو نشون میده

یعنی تو این دنیا جایی نیست که بتونیم به راحتی زندگی کنیم…

هست ولی موقعیتش نیست… می دونی چرا؟

به همون دلیلی که همه دارن همه جا در موردش حرف میزنن و هر کانالی که میگیرم تصاویرش رو نشون میدن…

ها…

جای منم خالی بود روز شنبه!!! :-

چیزه…

آقای رضا خان من هنوز سوغاتیم رو نگرفتم!!!! :-   :D

شوخی کردم :-P

این شالله سری بعدی!!!!!!!!!!!!! ;))

وای…اه……خداااااااااااااااا

فقط ۱کی دیگه مونده

۲ روزه دیگه… تحمل کن….تو میتونی….

فقط ۱۰….۱۰ بگیری بسه زیادته!!!!! @-)


۴۳ نظر
نوشته های لی لی
ممنون
۲۶ خرداد ۱۳۸۸ @ ۲:۴۸ ب.ظ

سلام
خیلی خیلی خیلی ممنون هستم از همه شما…
از شما که پیامتون رو از طریق sms & tel از طریق پست اختصاصی در وبلاگ دریافت کردم و کسانی که در مراسم حضور داشتند کمال تشکر رو ازشون دارم…
مرسی به خاطر این محبتتون…


۳۹ نظر
نوشته های لی لی
رفت…
۱۹ خرداد ۱۳۸۸ @ ۸:۴۸ ق.ظ

عموم هم رفت…

پرند عزیزم الهی دورت بگردم که…


۲۵ نظر
نوشته های لی لی
کی طرفدار کیه؟
۱۴ خرداد ۱۳۸۸ @ ۷:۰۵ ب.ظ

سلام

با اینکه زیاد تو ماجرای انتخابات دخالتی نکردم ولی فکر میکنم… :-SS

نظرتون چیه روز انتخابات همه با هم بریم و در ۱ مکان رای بدیم؟ :-

حالا کیا طرفدار کی هستن؟!!! به قول آجیم آیا!!؟؟؟؟؟ ;;)


۵۸ نظر
نوشته های لی لی
خاطرات
۹ خرداد ۱۳۸۸ @ ۱۱:۵۵ ق.ظ

میدونین…

الان داشتم بایگانی کامپیوترم رو چک میکردم …

دیدن بعضی مطالب قدیمی منو برد به چند سال پیش

مطالبی که شاید از نظر خیلی از شماها تکراری و بیمزه بوده اما برای من توی اون لحظه از زندگیم که تازه نوشتن وبلاگ رو با هزاران عشق و علاقه شروع کرده بودم لذت بخش و زیبا بود.

خوندن اونها شیرینیه دلچسبی رو که نزدیک ۳ سال هست توی دهنم مزه نکردم!! رو به همراه داشت.

دیدن عکس های دوران دبیرستان اردوهایی که با مدرسه  میرفتیم همه اینها خاطرات اون سالهارو واسم زنده کرد

دیدن عکسهای که با دوستانم بیرون رفتیم عکس های تولدشون… چه قدر زود گذشت

اولین قرار وبلاگی چه قدر زود گذشت…

جشن آوای مهر چه قدر زود گذشت… انگار همین دیروز بود که با عجله و وسواس خاصی دنبال وسایل سفره میگشتیم… همش گذشت

جاهایی که با دوستام میرفتیم و خیلی محتات بودیم که کسی نفهمه… ولی نمیدونم چه طوری لو میرفتیم و اون شرمندگی بعد از لو رفتن رو دوست داشتم…

احساس میکنم دارم بزرگ میشم واقعا دارم بزرگ میشم

وقتی عکس های دوران بچگیم رو نگاه میکنم به خودم میخندم و میگم این منم؟

اگه منم پس حالا هم بزرگ نشدم همونیم که هستمو بودم…

هزاران بارتو این موقعیت بودید که بزرگتر ها از قدیم میگفتن و کلی خاطرات شیرین و تلخشون رو بیان میکردن

تلخ ترین خاطرات هم براشون شیرینه ولی منو تو اونهارو درک نمیکنیم…

وقتی میگن اون موقع ها که جوون تر بودیم دنیا یه جور دیگه بود درکشون نمیکنیم

ولی به این موضوع فکر کردین چند سال بعد وقتی مشکلاتتون چند برابر شد  وقتی به عکسهایی که با هم با بچه های وبلاگی گرفتیم رو نگاه کنیم چی تو ذهنمون میگذره؟ چه خاطراتی برامون زنده میشه؟

خاطرات تلخ و شیرینی که داشتیم

از برپاییه جشنها گرفته تا پیکنیک هایی که با هم میرفتیم تا تولدهایی که برای هم میگرفتیم  تا بحث هایی که میکردیم و…همه اینها میشه خاطرات ما…

و اون موقع هست که شما اینهارو برای بچه ها و نوه هاتون تعریف میکنید و اشک توی چشماتون حلقه میزنه…

که… آخ …چه زود گذشت…


۵۲ نظر
نوشته های لی لی
میدونی؟
۵ خرداد ۱۳۸۸ @ ۹:۲۱ ب.ظ

این روزها آهنگ معجزه راستین تمام دنیای من شده…

بعدا نوشت تصویری!!! :-@ …………….

این هم تصویریه این آهنگ قشنگ…

به من میگن خیلی خودت رو میگیری…
راست میگن؟
میگن باید خیلی صبر کنی… اما به نظرت آخرش کی میاد؟ چی میشه؟ تو میدونی؟
دیدن غنچه ای که بذر یا پیازش رو خودت کاشتی چه لذتی داره… اینو می دونستی؟
یعنی به همین زودی داره ۱ سال میگذره؟ چه زود گذشت… تو هم همین احساس رو داری؟
وقتی این روزها آقای خونه ساسی مانکن گوش میده من باید چی گوش بدم؟
بعضی موقع ها احساس می کنم بیشتر از اونی که باید باشم میشم… دوست ندارم این جوری بشه… همیشه اونجوری نیست که باید باشه
بعضی موقع ها تو بعضی موارد واقعا نمی دونم باید چه کار کنم ولی این غرور لعنتی اینقدر جلوی چشمم رو میگیره که حتی نمیذاره خودم رو ببینم و بشناسم… چرا تو این مواقع نمیتونم خودم رو بشناسم؟ بدونم کیم؟ کجا هستم… آخه چرا؟ چرا…چرا…


۶۳ نظر
نوشته های لی لی
چه جالب!!!
۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۸ @ ۹:۲۸ ب.ظ

آخ آخ که چه قدر آدمهای^%$^%^$^%$ تو این دانشگاه پیدا میشه…
از شانس بدت هم همکلاسی میشین!! بازم خدایا شکرت فقط یک کلاس…
یعنی روز ۳ شنبه دانشکده فنی رفته بود رو هوا از سرو صدای این بشر…
دختره چیز پرده نمایش کلاسو کشیده پایین بهش میگن نکن میافته… میگه نهههههه نمیافته…
۳ ثانیه بعد صدایی مثل بمب اتم تمام فضای ساختمان رو فرا میگیره…
حالا که میام تو کلاس میبینم که بلههههههههه
همچین این بند پرده نمایش رو ۱ دفعه ول کرد که با شدت رفت سر جاش و از اون بالا( تلپیش!!! ) افتاد پایین!!!
بعدشم کلی فهش و سرو صدا که آره به شماها چه دلم خواسته و ….^&^%%$%%%^%$
بنده هم در این مدت فقط لبخند بر لبانم بوده و انگار که نه انگار دختر عموی گرامی داره با این دختره چیز دعوا میکنه!!
فکر کنید من داشتم ناخونم رو سوهان می کشیدم!!!

روشهای نابود کردن یک رابطه!

از دوست پسر(دوست دختر) سابقت براش تعریف کن و بگو که چقد خوش اخلاق و مهربون بوده و چقد دوستش داشتی

…….
مرتبا اونو با دوست پسر(دوست دختر) سابقت مقایسه کن و بگو درسته که تو خیلی احساسات لطیفی داری، ولی رابطه من و فلانی خیلی عمیقتر از رابطه من و تو بود

……..
وقتی باهاش قرار داری، چن تا تار موی دخترونه(پسرونه) روی شونه ت بذار. اگه پسری یه ذره ماتیک بزن به لپت. یا اگه دختری، یکم ماتیک روی لبت رو خراب کن؛ جوری که انگار …!!!

واسه ناهار دعوتش کن ، ولی سر قرار نرو و بعدش تا یه هفته جواب تماساش رو نده تا هحساس سیریش بودن رو کاملا درک کنه

…….

روز عید برای تبریک بهش زنگ نزن. ضمنا تمام مدت گوشیتو مشغول کن. وقتیم ازت پرسید “با کی صحبت می کردی؟” بگو به دوست پسر(دختر) قبلیم زنگ زدم عیدو بهش تبریک بگم

……
بهش زنگ بزن و بگو “خونه مون خالیه”. بعد زنگ بزن و هفت هشت تا از دوستاتم دعوت کنو با دوستات حسابی بهش بخندین

……
خودت رو متنفر از جنس مخالف جا بزن و مرتبا ایرادای جنس مخالف رو نام ببر و بگو هیچوقت به هیچکس از جنس مخالف

اعتماد نمی کنی

…….
دقیقا وقتی که داره احساسات کاملا لطیف و رنگین کمونیش رو بارت می کنه ، بزن تو احساساتش. مثلا وقتی بهت می گه : فرشته زیبای من ، تنها گل شکفته در کویر من ، همه زندگی من ، از اعماق قلبم یه پنجره باز شده که از توش یه فرشته داد می زنه “دوستت دارم” ؛ در جا برگرد و بهش بگو :ولی من اصلا دوستت ندارم
وقتی تو یه جمع نشستین و داره در مورد یه موضوع خیلی خیلی مهم باهات صحبت می کنه، وسط حرفش با یکی از دوستاش صحبت کن و باهاش احوالپرسی کن با موبایلتم در این جور مواقع میتونی بازی کنی

…….
وقتی باهات تماس گرفته و داره باهات در مورد یه موضوع خیلی خیلی مهم صحبت می کنه، بدون اینکه بهش بگی شروع کن صحبت کردن با دوستت و بلند بلند باهاش بخند !!!


۵۰ نظر
نوشته های لی لی
اینم از این
۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ @ ۵:۴۷ ب.ظ

بنا به دلایلی قرار شده اگر من ۱ پست بنویسم فیلم جشن رو به دستتون برسونند
اگر هم ننویسم فیلمی به دستتون نمیرسه
من هم گفتم باشه می نویسم
این هم پست من!!!
من که نگفته بودم چه جور پستی می نویسم گفتم فقط پست می نویسم و شما هم باید الان به قولتون عمل کنید چون من الان ۱ پست جدید نوشتم
بچه ها شما هم شاهد!!!:دی
من واقعا نمی دونم چرا این استادا این جوری میکنن؟
این ۲ومین باره که میریم سر کلاس و امتحان نمی گیره!!!!
آخه نمی دونین با چه مکافاتی من می خونم… تا ساعت ۷ دانشگاه هستم تا میرسم خونه خورد و خسته میشینم می خونم!!!
لطفا در کامنت هایی که میزارید نگید که می خواسته بخونید و برای پایان ترم آماده بشید که سخت شاکی میشم!!!
وای خدای من داداشی جونم ۱ پازل ۱۰۰۰ تیکه اورده برام…
تو این امتحان ها… نه می تونم درستش کنم نه می تونم درستش نکنم!!!
این facebook هم شده بلای جون ما!!!
هر کاری میکنم کاری به کارم نداشته باشه نمیتونه!!
خوشم میاد هر جاکه میرم عضو میشم برو بچ وبلاگی هم هستن!!
اونم نه یکی دوتا!!! همشون!!!
طرف میگه فلانی سلامت رو میرسونه میگم سلامت باشی حالا تو از کجا فهمیدی من با فلانی دوستم!! میگه خوب اومدی خونشون دیدمت دیگه !!
تا اون جا که یادمه ۱ بار هم خونه طرف نرفتم!!!
……………………………………..
خیلی وقت بودکه دنبال یه آهنگی میگشتم که پیداش کردم… خیلی خیلی خیلی خوشحالم اینقدر گذاشتمش که دیگه داره حالم به هم میخوره!!!
………………………………………
و باز هم دختر عموی ما شانسش زد و یکی از عتیقه های کلاس سر جلسه امتحان کنارش
نشست!!!
اسمش انچیچکه!!!
بهش میگم آقای انچیچک سوال ۳ بلدی میگه آره مینویسم بنویس….
یه دفعه سر جلسه امتحان دیدم ۱ نفر کاملا برگشته و برگشو دو دستی از بالا گرفته و بلند میگه: بیا بنویس تا کسی نفهمیده!!!
………………………………………….
تا به حال شده فکر کنی که اگه نبودی دنیا چه جوری میشد؟
خواهشا توی کامت ها در این مورد بحث شود که بسی جای بحث دارد…


۴۳ نظر
نوشته های لی لی
snowflake snowflake snowflake snowflake snowflake snowflake snowflake snowflake snowflake snowflake